چند ترم پیش که ساختمون جدید دانشگاه رو داشتن می ساختن، کارگران و بناهای زیادی برای دانشگاه ما زحمت می کشیدن. البته یه تعدادیشون هم هنوز هستن و مشغول به کار؛ این عزیزان واقعا محترم بودن و خیلی خیلی خوش برخورد و مهربون؛ مخصوصا در ابراز احساسات و بیان خوش آمد گویی به همه دانشجویان به مناسب سال جدید و ترم جدید و ... چند ترم پیش شایعه شده بوده که یکی از نقاش های محترم روی دیوار یکی از کلاسهای تازه تاسیس قلب و ... کشیده و یکی از عزیزان کارگر هم از یکی از دخترها وسط حیاط دانشگاه خواستگاری کرده!
دیروز مادربزرگم جمله ای رو گفت که خیلی برام جالب بود. مادربزرگ من ۷۸ سالشه و اهل طرقبه ست و درس هم نخونده و بی سواده. اون بعد از دیدن تصویر احمدی نژاد در تلویزیون با همون لهجه ی خاص خودش و با همون کلمات قدیمی که تو ذهنش داشت گفت:
"ایشتو ای احمدی نژاد رئیس جمهور رفت؟! مو که سر در نمیارُم"
پ.ن۱: ایشتو یعنی چطور پ.ن۲: طرقبه یه شهر توریستی اطراف مشهد، مثل شاندیز
ذهنم پر از خاطرات پوسيده و آدم هاي دروغينی که در افکارم جای خوش کرده اند کوچه ها بی صدا و تاريکند صبح بی تفاوت از کنار جاده می گذرد و درختان ديگر دلشان به حال گنجشکان بی پناه نمی سوزد چقدر لانه های چند طبقه کرکسانی که بر اوج درختان بی روح جای گزيده اند، و ديوارهايی که از جنس نامردی تا بی کران آسمان کج رفته اند، چشم دل را می سوزاند اینجا آدميانی که هنوز فانوس هايشان به پشتشان بسته است، خیلی هوا را تنگ کرده اند! باران را ببارانيد، ريه های شهر سياه اند.
همین ۱۰ دقیقه پیش داشتم خبرگزاری آفتاب رو می خوندم و اخبار مربوط به انتخابات رو زیر و رو می کردم که به صحنه جالبی برخوردم. وقتی خواستم لینک جدیدی رو باز کنم با تصویر زیر روبرو شدم. دیگه خودتون ببیند!
پ.ن۱: خبرگزاری آفتاب طرفدار میر حسین است! پ.ن۲: اون از SMS ها اینم از سایت ها. خدا بخیر کنه
تقریبا یک ماه شور و شوق و فعالیت های انتخاباتی درست و حسابی نگذاشته بود که آپ کنم. اما انتخابات! این جور که این یکی دو روزه به گوش من رسیده و از شواهد و قرائن میشه فهمید اینه که قرار یه اتفاقاتی بیفته!! امیدوارم که شایعه ای بیش نباشه و صحت نداشته باشه. اینو گفتم که اگه اتفاق افتاد بعدا براتون بنویسم.
یه سري از دانش آموز هاي مدارس دخترونه رو آورده بودن برای ديدن نمايشگاه. اينا هم که با جو غرفه های پیام نور و دانشجوهاش و البته دست آورداش! حسابي حال کرده بودن، بعد مدرسه می پیچوندن و یه سر میومدن نمایشگاه. يکيشون مي گفت: اگه شده از وقت لاک زدن و آرایشم ميزنم، درس ميخونم تا پیام نور قبول شم!!! یکی از دوستام می گفت: با اين اوضاع که من مي بينم کم مونده ملت، ظهرا قابلمه و پیکنیک بردارن و با خانواده بيان و نهار رو توي دانشگاه بخورن. این پیام نور هم بدجوری داره فاز میده!!
پ.ن: چند وقت پیش نمایشگاه بین المللی مشهد میزبان دانشگاه ها و دانشجویان سراسر کشور بود.
9:58 PM | چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 موضوع: خاطرات دانشگاه